همه چیز ...

فریادهای حزن انگیز روزگار که گاهی با سکوت در می آمیزد ...

نه ... كسي نيست ... سالهاست كه من اينگونه درد مي كشم ... درد ناشنوايي قلب اين مردم را ...

غمي بس سترگ درونم را مي فشارد و بر سينه ام سنگيني مي كند .

حال آنكه در اين قبر تنهايي ، بي كس مانده ام ... شگفتا ... آري شگفتا ... روزگاري را كه چون گوهري پذيرايم بودند ... اما حال ... حال كه نيازمند ياريشان هستم رهايم مي كنند ...

آيا اين انصاف است ؟

اي روزگار ... شيوه اي بس ماهرانه در كف داشتي و من نشناختمت ... آري ... ندانستم كه چگونه به بازي ام گرفته بودي تا آنگونه كه مي خواهي سخنت را به كرسي وجود بنشاني ...

حال می خواهم از تنهایی هایم ... از عمرم که همچون نسیمی در عبور است ... از لحظاتم ... شادی ها و غم هایم برایت بگویم ... آیا گوش شنیدن داری ... گر چه گوشت از شنیده ها پر است ؛ اما اميد دارم كه به من گوش فرا داده و قدري درونم را التيام بخشي ...

آري ... نا گفته هايم اين چنين بي امان غرق سكوت است ... گوش دلت را مي خواهم ...

ديدي ... تو هم گوش شنيدن نداري ... تنها ياريت سكوت جان فرسايت است كه وقتي جانت را به لبت رساندند آرام فشار ضربان هاي دستانت را بر گلويم بيشتر مي كني ... فرياد سكوتت سهمگين تر از باورهاي دختركي است كه چيزي از تو نمي دانست ...

مي خواستي به من بفهماني كه زور بازويت بيشتر از من است ... من خود كه اقرار كرده بودم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/18ساعت 16:19  توسط شیوا  |